چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۵
نظرات: ۰
۰
-
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنّار

سنجش شمس با دیگر عرفا و صوفیان کار سختی است. او حتی ذره‌ای به مولانا هم شباهت ندارد. اما اثرگذاری او بر بزرگترین عارف و شاعر ما چنان است که باید از هر زاویه و منظری در او بنگریم و بدانیم کیست این مرد دیریاب؟

دکتر مرضیه سلیمانی 

ناآشنایی که چنان جلال‌الدین را واله و شیدا کرد که به قول سعدی؛ با آنکه تمام قبیله‌اش عالمان دین بودند، کلاس عشق بدو آموخت و سلسله بر گردنش افکند و ماجراها کرد و چنان و آنچنان سرگردانی‌ها داشت و سرکشی‌ها کرد؟!
خوشا شمس؛ از راه رسید و غنچه عشق و طبع شعر و جوشش دل را در وجود گرامی مولانا گرم کرد و سپس آتشی برافروخت که تا امروز شرار و شعله دارد. رفتارش را به قلندران مانند کرده‌اند. اما هرکه بود و هرچه کرد و داشت و می‌خواست و نمی‌خواست، به قول حافظ:
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنّار داشت
مولانا به واسطه رفتار مشابه قلندران در شمس تبریزی و صفات قلندری که در اطوار و طرز پوشش و سخن و خورد و کارش کاملاً آشکار است، او را می‌ستاید. «قلندریات» یک طرز خاص غزل است که از سنایی آغاز می‌شود و در میرزا حبیب خراسانی به اوج کمال می رسد. ولی کمابیش قلندر در غزل عرفانی و صوفیانه غالباً یک صفت مثبت است. با مرور غزلیات دیوان کبیر، به نظرم مولانا با ذکر واژه یا اصطلاح قلندر، اشاره خاص و اغلب ستایش‌گرانه به شمس تبریزی دارد:
نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر
جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل
درباره واژه «قلندر» بیشتر پژوهشگرانی که درباره قلندر و قلندریه بررسی‌هایی انجام داده‌اند، همگی قلندر را شخص پنداشته‌اند، در حالی که قلندر تا سده هفتم هجری نام مکانی بود که افراد منسوب به آن مکان را قلندری می‌گفتند. در تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بر «اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر»، این دو بیتی نقل شده که قدیمی‌ترین مورد به کار بردن واژه قلندر است و احتمالاً در اواخر قرن چهارم یا حتی قبل از آن سروده شده و این معنای مکان است:
من دانگی و نیم داشتم حبه کم
دو کوزه نبی خریده‌ام پاره کم
بر بربط من نه زیر مانده است و نه بم
تا کی کوی قلندری و غم غم
شیخ یوسف عامری و بابا طاهر همدانی نیز در سروده‌هایشان از قلندر و قلندری نام برده‌اند؛ ولی طاهر، قلندر را به معنی شخص سروده است:
مو آن پیرم که نامُم بی قلندر
نه خانُم بی نه‌مانُم بی نه لنگر
رو همّه رو ورآیم گرد گیتی
شو درآیه و او سنگی نهم سر
در متون ادبی و تاریخی قلندر بسیار پرکاربرد است. قلندر اما از سده هفتم به بعد به معنای فرد و شخص با پوشش، رفتار و کردار ویژه به کار رفته است. سعدی در  گلستان دوبار و در بوستان واژه قلندر را یک بار به کار برده است. همین زمان بوده که خواجه نصیر در بغداد، قلندران را به هلاکوی مغول، زوائد عالم معرفی می‌کند و صنفی بی‌خاصیت و بیهوده می‌نامد که سربار دیگرانند! اما تنها این که شیخ سعدی و خواجه نصیر گفتند نبود، ریشه قلندریه قدیمی و شاخه‌هایش متعدد و اهدافش دیگر بود. 
جنبشی صوفیانه
قلندریه از جنبش‌های صوفیانه بود که در قرن چهارم هجری در ایران پدیدار شد. این جنبش ریشه در سنت «ملامتیه» خراسان داشت و احتمالاً از سنت‌های ریاضت جوکیان هند و راهبان بودایی در شرق خراسان نیز اثرها پذیرفته بود. در اواخر قرن هفتم با نام جمال‌الدین ساوجی یا ساوی که گویا مؤسس قلندریه محسوب می‌شود، آشنا می‌شویم که در منابع محدود گفته شده به همت او جنبش قلندریه سر و شکل و سازمان‌یافت و سپس پیروان بسیاری در سراسر خاورمیانه و آسیای مرکزی پیدا کرد. 
قلندران، اندیشه‌های خود را اسرار دانسته و هرگز به کتابت آن‌ها تن نمی‌دادند و آنچه از ایشان باقی مانده عمدتا گزارشی از احوال و سخنان پراکنده است که در کتب دیگران ضبط شده و به دست ما رسانده‌اند. قدیمترین منابع هم آثاری چون «سیرت جمال الدین ساوجی (قلندر نامه)» از «خطیب فارسی»، و یا شرح حالی که در برخی کتب مثل «سفرنامه ابن بطوطه»، «عوارف المعارف» سهروردی و «مصباح الهدایه» کاشانی و امثال آن است که می‌توان گزارشی از قلندران متقدم به صورت اجمال در آن یافت.
همین مقدار می‌دانیم که در ابتدا جامعه قلندریه، رادیکال و شورشگر بر نظام تثبیت شده صوفیان خانقاهی بودند. تعلقات و آیینها و ظاهرگرایی ایشان را یکسره نفی کردند تا به انفصال و بی‌تعلقی یا رهایی دست یابند. همچون هر جامعه و جریان نوبنیاد، قلندرها جامعه‌ای بودند که با ویژگی‌هایی همچون قناعت و بی‌اعتنایی به ثروت، دارایی یا شهرت شناخته می‌شدند و خود را از جامعه و نظمِ مستقرِ در آن دور می‌کردند. قلندریه در مناطق گوناگون جهان اسلام و دوره‌های مختلف، مبانی رفتاری و باورها و هویت اجتماعی خود را تغییر می‌داد ولی در هر سرزمینی هویتش را به عنوان جنبش دگراندیش و معترض به جهان مادی و بی‌اعتنا به جامعه و مال و منال و اسباب دنیوی و تعلقاتش حفظ کرد.
شمس و قلندریه
واحدی، شاعر و نویسنده عهد عثمانی، در کتاب «مناقب خواجه جهان و نتیجه جان» وصف عجیب و بسیار جالبی دارد و به رسوم مختلف قلندریه اشاره کرده و می‌گوید: «گروه قلندریه… لباس پشمینه را بر تن‏‌پوش آراسته ترجیح می‏‌دهند، ازدواج نمی‏‌کنند، آسمان را پدر و زمین را مادر انگارند، سبیل و ریش و ابرو و موی سر را عارضی می‏‌دانند و می‌‏تراشند، به دیده آنان مسجد و لنگر و کلیسا و جهنّم و بهشت فرقی با هم ندارند، شیفته زیبارویانند.»
در مورد شمس تبریزی؛ برخی او را به قلندریه نسبت داده‌اند،  مولانا به صفت مثبت و ستایش گوید و شاید شاعرانه و بر سخن مستعار و تکیه بر تشبیه او را قلندر نامیده و قلندروشی را در شمس پسندیده؛ اما دیگرانی گفته اند برای پذیرش اشخاص به عنوان شاگرد و مرید، از آن‌ها مبلغی را دریافت می‌کرد. شمس خطاب به مریدان خود و تحریک و تحریص آن‌ها به بذل مال بیشتر به وی، چنین می‌گفت: «اگر تو صدهزار درم(درهم) خرج کنی به مراد خویش، چنان نباشد که یک درم (درهم) به مراد شیخ.» برخی منتقدان و طاعنان این شاهد مثال از مقالات شمس را به این جهت آورند که در منابع دیگر نیز هست که قلندرانی چنین کرده‌اند. یکی از رسوم قلندران این بود که برای پذیرفتن اشخاص به مریدی، مبلغی را از آن‌ها دریافت می‌کردند.
 به نوشته فریتس مایر، آن‌ها «جیب‌بر» نیز تلقی می‌شدند. او به نقل از اوحدالدین کرمانی آورده است که وقتی شخصی خواست به اوحدالدین در سیواس ۲۰۰ دینار زر بپردازد تا در سلک طریقت او پذیرفته شود، وی از گرفتن آن پول امتناع ورزید و گفت: «آن طریق قلندران است، ما را به کسی توقعی نیست.» 
درباره شمس تبریز با استناد به سخنی از مقالات نوشته‌اند که طلب مال به حدی برای شمس مهم بود که راه رسیدن به خدا را پس از همت گرفتن و تبعیت از پیر، بذل مال به خود می‌دانست: «آن به زبان حال پرسید که راه خدا کدام است؟… اول ایثار مال است، بعد از آن کارهای بسیار است». به هرحال با روش و رفتار و زبانی که شمس تبریزی داشته است، نقل این مضامین دور از ذهن نیست و عداوت با او از آن زمان و طعن به او تا این روزگار هنوز تمام نشده است. 
شمس‌الدین محمدبن علی بن ملکداد تبریزی، گرچه سلطان الاولیاءوالواصلین و تاج‌المحبوبین و قطب‌العارفین و... بود، انسان غریب و عجیبی هم بود و مولانا به درستی گفت: «خود غریبی در جهان چون شمس نیست». او تابع و مدعی و خصم و رقیب بسیار داشت، اما حریف نداشت. یک دوست داشت که مولانا بود و تنها آمد و رفت در سرنوشتی که مانند افسانه هاست. اما همیشه متابعتی یافت در همه سطح و همه گروه،  مولانا هم می دانست که می‌گفت:
حَشَمِ عشق درآمد، ربضِ شهر برآمد
هله‌ ای یارِ قلندر، بشنو طبلِ ملامت
طبیعی است که گروهی از قلندران هم از شمس متابعت می‌کردند و خود را پیرو راه و طریقتش نامیدند.
شمس که در تبریز متولد شد درویشی دوره گرد بود. او به آسیای صغیر، شام و بغداد سفرهای بسیاری کرد. و در جایی سکونت نداشت. باهوش بود و خوب می‌دانست باورهایش در نظر عامه ممکن است مصداق کفر پنداشته شود، پس از شهری به شهر دیگر سفر می‌کرد تا در امان باشد و می گفت: «به زبان خود بحث کنم، بخندند و تکفیر کنند.»
بی پا شد و بی سر شد تا مرد قلندر شد
شاباش زهی ارزان، یعنی به نَمی ارزد!
مولانا در بیت بالا چنین کنایه زده و تعریض کرده به ناموافقان، زیرا شمس تبریزی بین فقیهان و آبای شریعت منفور اما در بین فرقه‌های اسراری و عرفانی و مردمان زیرک هواخواهان محبوب بود. بسیاری از قلندریه نیز او را از اقطاب بزرگ خود می‌دانند و اهل حق و پیران و پیروان یارسان نیز وی را در زمره شیوخ بزرگ مذهب خود قرار داده‌اند. 
گسترده‌ترین و پایدارترین شاخه‌های جنبش قلندریه — که تقریباً در سراسر جهان اسلام رواج یافت — در سده‌های هفتم تا نهم هجری برابر با سیزدهم تا پانزدهم میلادی در ایران شکل گرفتند. از جمله شاخه‌های برجسته آن می‌توان به طریقت‌های حیدریه، جامیه و نعمت‌اللهیه اشاره کرد؛ برای نمونه، طریقت حیدریه از قرن سیزدهم به آناتولی راه یافت و تا اواخر قرن هفدهم در قلمرو عثمانی حضور داشت. یک فرقه خاص که به مولویه هم نظر داشت اما شمس را سرلوحه و پیر و مراد خود برگزید، در عثمانی، شمس تبریزی‌ها بودند. در واقع از چهار فرقه قلندریه در آناطولی و شامات در دوره عثمانی نام برده شده که یکی از آنها همین جماعت است و ما به مناسبت از آن یاد کرده‌ایم. 
این مقدمات و توضیحات را نوشتم تا در اینجا عین متن احمد کارا مصطفی (قره مصطفی) را از کتاب «تاریخ کهن قلندریه» به ترجمه این قلم بیفزایم و این بهترین و دقیق‌ترین منبع و پژوهشی است که درباره فرقه قلندران شمس تبریزی‌های عثمانی در دست داریم. 
شمس تبریزی‌های عثمانی
واحدی، ناظر بی‌همتای افق‌های رنگین‌ کمانی حیات دراویش عثمانی در آغاز قرن دهم هجری/ شانزدهم م بوده است. او در کتاب ارزشمند مناقب خویش، وصف کوتاهی از شمس تبریزی‌ها ارائه کرده است و اگر نوشته او نبود، فرقه و جماعتی از دراویش با این عنوان در تاریخ مفقود بود و نام و نشانی از آنها یافت نمی‌شد. شمس تبریزی‌ها سروصورت خود را از ته می‌تراشیدند. کلاه‌های نمدین بر سر می‌گذاشتند که بالای آن صاف بود. ردای نمدی سیاه و سفیدی بر تن می‌کردند و بی‌پای‌پوش و پابرهنه بودند. غالباً مستانه طبل و تنبور می‌نواختند. می‌رقصیدند و برای محبوبشان خدا مدیحه‌سرایی می‌کردند.
آنها ادعا می‌کردند که با محبوب به وصل و اتحاد رسیده‌اند و می‌گفتند که «شمشیرِ وصل» سر آن‌ها را تراشیده است. دوره‌گرد و خانه‌به‌دوش بودند و اعتقاد داشتند که همچون آینه‌ای هستند که هرکس می‌تواند خودِ حقیقی‌اش را در صافی وجودشان ببیند. بنابراین همچون خورشید جهان را روشن می‌کردند.
معلوم نیست که شمس تبریزی (و. ۱۲۴۷/ ۶۴۵)، استاد معنوی مولانا جلال‌الدین رومی (و. ۱۲۷۳/ ۶۷۲)، اساساً طریقه‌ای به نام خود بنیاد نهاده باشد. اما درویشانِ فرقه مولویه ـ که حول محور شخصیت و فعالیت‌های دینی مولانا شکل گرفتند ـ و نام فرقه خود را نیز از لقب او برگرفته‌اند ـ شمس را بسیار عزیز می‌داشتند. عموماً تصور بر این است که مولویه به طرزی تفکیک‌ناپذیر با فرهنگ بالانشین و بنابراین شریعت‌مدارِ عثمانی در پیوند است؛ قاعدتاً به دلیل رابطه خوبی که در اواخر دوره عثمانی‌ها، بین دربار و استادان بزرگ طریقتِ مولویه وجود داشت. در واقع این فرقه از همان آغازین روزهای فعالیت خویش، حامل دو جریان مغایر و متفاوت معنوی بود.
نخستین آنها، رویکردی بود به لحاظ اجتماعی سازگار، که می‌کوشید زُهدِ سکرآور مولانا را به سویه‌هایی هدایت کند که به لحاظ شرعی قابل قبول و خوشایند بود. دنباله‌روان این رویکرد، به تأسی از پسر مولانا ـ سلطان ولد (و. ۱۳۱۲/ ۷۱۲) «شاخه ولد» نامیده شدند و سلطان ولد به درستی مبتکر این شیوه تزهد دانسته می‌شود. اما دومین رویکرد، شوق سکرآور را گرامی‌تر می‌داشت. این طریقه بر امتناع از هرگونه کنترل تجربیات معنوی سکرآور تأکید می‌کند و با نام شمس تبریزی در پیوند است. بنابراین، این گروه از کژروان اجتماعی را در تاریخ می‌یابیم که «شاخه شمس» نام گرفتند. شمس تبریزی‌هایی که واحدی به توصیف آنها پرداخته، در واقع پیروان شمس در فرقه مولویه هستند.
شاخه شمس از همان مراحل ابتدایی شکل‌گیری فرقه مولویه مورد توجه بوده است. اولو عارف چلبی (و. ۱۳۲۰/ ۷۲۰) نوه مولانا و استاد طریقت، آشکارا شراب می‌نوشید، از عرف اجتماعی و راه و رسم دینی دوری می‌جست و با درویشان کژرو ـ که پیروان بُراق‌بابا را هم شامل می‌شد ـ رابطه خوبی داشت. ظاهراً ارزش‌گذاری بیش از حد برای خلسه‌های بی‌مهار و جذبه سرکش، در طی نیمه اول قرن دهم/ شانزدهم (هنگامی که واحدی گزارش خود در مورد شمس تبریزی‌ها را می‌نوشت) به اوج خود رسیده بود. نمود بارز آن در رفتار کسانی همچون یوسف سینه‌چاک (و. ۱۵۴۶/ ۹۵۷)، دیوانه محمد چلبی (و.  نیمه دوم همین قرن) و شاگرد او شهیدی (و. ۱۵۵۰/ ۹۵۷) به وضوح دیده می‌شود. این «شمسی‌ها»، به‌ویژه دیوانه محمد به خاطر نقضِ آشکار و بی‌توجهی به شریعت بدنام بودند. آنها موی سر و صورت خود را می‌تراشیدند، کلاه نمدی خاصی به سر می‌گذاشتند که بالای آن صاف بود، شراب می‌نوشیدند و معمولاً به خاطر رفتار اجتماعی آشکارا نامتعارفشان مورد توجه بودند.
شکاف بین آنها و مولویانی که به لحاظ اجتماعی محترم بودند باید خیلی عمیق بوده باشد زیرا واحدی با آنها همچون دو گروه متمایز برخورد کرده، و در مورد هر یک وصفی جداگانه به دست داده و مولویان را به خاطر موافقت با سنت و شریعت ستوده است. این ثنویتِ معنوی، تا بعد از قرن دهم ه/ شانزدهم م، یکی از ویژگی‌های شاخص این فرقه بود و گرایش «شمسی» تا روزگار مدرن همواره در دل مولویه پنهان و باقی ماند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی